غروب در مریخ

در مریخ از این خبر ها نیست. همه خوبن. همه مهربانن. همه خوشحالن. چون دقیقا هیچکس نیست که خوب باشد یا مهربان یا خوشحال. شاید مشکل اصلی زمین این باشد که همه هستند. به نظرم باید بشریت یکجایی می ایستاد و به خودش می گفت «خوب که چی؟» همه ی جواب ها در این خوب که چی؟ پنهان است. ولی هیچوقت بشریت نایستاد و رفت و رفت تا رسید به جایی که دیگر مهم نبود «خوب که چی؟»

ولی در مریخ «خوب که چی؟» معنی ندارد. یعنی مریخ کلا جای با صفایی ست. نه آدمی هست که جفتک بیاندازد نه خری که در زندگیت دخالت کند و نه گوسفندی که برایت شاخ و شونه بکشد. یک جایی بین بهشت و جهنم است. نه کسی را داری که برایت دل بسوزاند و نه کسی هست دلت را بسوزاند. غروب هایش خیلی قشنگ تر است. دلت را تنگ نمی کند چون چیزی نداری که دلت برایش تنگ شود.

دیگر نه دریایی هست که پول نداشته باشی بروی در ساحلش قدم بزنی. نه هوای خوبی که در هوای بد حسرتش را بخوری.

مریخ کلا خوب است شاید چون کسی نیست که آنجا را هم بد کند. BqfRyhHCQAAI265

Advertisements

بزرگی می گفت

اینجا هوا تاریک است. گاه گاهی نسیمی می وزد. چایی هم نیست. ستاره ای هم دیده نمی شود که با نگاه کردنش بال خیال را تا آن سوی کهکشان ها پرواز دهیم. همینجا هستیم. روی زمین. چند سال پیش معتقد بودم که تا الان یک کاری می کنم که زندگیم عوض شود. چند سال گذشته و تنها چیزی که عوض شده این است که دیگر معتقد نیستم چیزی عوض شود. یا لااقل چیزی برای عوض شدن وجود ندارد. ما عوض نمی شویم فقط تلاش می کنیم چیزهای دیگر را عوض کنیم. و بعد خوشحالیم از اینکه عوض شده ایم. ولی در اصل ما همانی که بودیم هستیم. بزرگی می گفت برای اینکه راه رفتن را یاد بگیری باید پرواز کردن را تمرین کنی. شاید ربطی به این بحث نداشته باشد ولی به هر حال باید به حرف بزرگترهایمان گوش کنیم. اصلا آن ها بزرگ شده اند که به ما نحوه ی پرواز کردن را بیاموزند.

بالاخره یک روزی می رسد که همه ی ما عوض می شویم ولی خیلی دیر. دیر. یک جورایی خیلی دیر طوری که دیگر فرقی به حال ما نکند. حتی اگر از این رو به آن رو هم شویم باز هم برایمان فرقی نداشته باشد. داستان عجیبی ‌ست. یک روز به دنبال عوض شدن و یک روز فراری از آن. بزرگی می گفت اگر پاهایت زنجیر باشد پای خیالت که زنجیر نیست. البته این هم ربطی به بحثمان نداشت ولی بزرگ است و احترامش واجب.

باید یک چیزهایی را قبل از اینکه دیر شود قبول کرد. مثلا اینکه چیزی عوض نمی شود یا لااقل تا وقتی که ما می خواهیم عوض نمی شود. اصلا باید ما نخواهیم. تمام مشکلات از آنجا شروع می شود که ما می خواهیم. آن هم در جایی که همه راضی اند به رضا. رضا هم خودش راضی است از همه این راضی ها ولی ما دنبال چیز دیگری هستیم. چرا جایی که همه چیز سیاه است باید دنبال سفیدی بگردیم؟ بزرگی می گفت که بچه غلط می کنه به این چیزا فکر می کنه. برو درستو بخون الاغ. معلوم است که این بزرگ اینجا اعصاب نداشته است ولی برخلاف قبل حرف بزرگمان اینجا به بحث ربط دارد.

اینکه همه چیز عوض شود یا نشود مهم نیست. نهایتا یک روز همه می میریم. بزرگترین تغییر زندگیمان این است؛ اینکه چیزهایی که روزی می توانستیم لمسشان کنیم. ببینیم. درک کنیم. دیگر وجود نخواهند داشت. شاید ما نیز وجود نداشته باشیم که بفهمیم. شاید هم باشیم و عذاب بکشیم. شاید.

مسئله چیز دیگریست

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. شاید چون ما آدم خاصی نیستیم. یا وقتی احتمال افتادن چیز خاصی به وجود می آید فورا محل را ترک می کنیم. فرار می کنیم. ولی زمان می گذرد. باید بگذاریم لااقل یک اتفاق خاص بیفتد. ولی مسئله این نیست. مسئله این است که بدبختی را از هر طرف بخوانی بدبختی نمی شود. این آپشن مخصوص را فقط درد دارد. به نظرم در حق بدبختی ظلم شده. چون بدبختی قبل از درد می آید. یعنی اول بدبختی می آید بعد درد پیدا می شود. به همین خاطر باید لااقل یکی دو تا آپشن خوب برای بدبختی پیدا کنیم. ولی مسئله این نیست. مسئله این است که مسئله ای وجود ندارد. چون ما صورت مسئله را پاک کرده ایم و الان دیگر مهم نیست پاسخی که برای مسئله پیدا کرده ایم درست است یا غلط. چون در اصل مسئله ای وجود ندارد. و از اینکه به پاسخ رسیده ایم هم خوشحالیم. ولی خوب مسئله این نیست. مسئله چیز دیگریست. فکر کنم کار از کار گذشته باشد. دیگر نمی توان مسئله را پیدا کرد. ما مسئله را بین هزار پاسخ چرت و پرت گم کرده ایم. ولی مهم نیست. حتی اینکه از بس دروغ گفته ایم که حقیقت جایش را با دروغ عوض کرده و هرکس حقیقت را بگوید انگار دارد دروغ می گوید هم مهم نیست. مهم این است که هنوز چایی هست. هنوز باد ملایمی می وزد. هنوز چند ستاره آن بالاها چشمک می زنند. و مهم تر از همه اینکه ما هستیم. 

بهتر است منتظر اتفاق خاصی نباشیم. اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد. خاص ترین چیزی که باید انتظارش را بکشیم مرگ است. ولی نمی شود همینطور نشست و منتظر مرگ شد. باید کاری بکنیم. همه چیز دست زمان است. ما اختیارمان دست خودمان نیست. هرچیزی که زمان از ما می خواهد انجام می دهیم. صبح ها صبحانه می خوریم. ظهر ها نهار و شب ها شام. چون مجبوریم. چون زمان این را از ما می خواهد. ادامه می دهیم بدون اینکه خودمان بخواهیم. چون زمان می گذرد و ما مجبوریم پا به پایش حرکت کنیم. به نظرم اگر قرار است انقلابی صورت بگیرد باید بر علیه زمان باشد. باید ساعت ها را بشکنیم. باید ادامه دادن یا ندادن دست خودمان باشد. اگر شب و روز را حذف کنیم. دیگر نه شب تاریک می شود و نه روز روشن. شاید دیگر لازم نباشد شب ها بخوابیم. شاید.

به نظر من مسئله این است که زمان می گذرد بی آنکه بدانیم!

باور

نباید باور کنیم همه چیز آخرش درست می شود. یا مثلا یک قهرمان در آخر می آید و همه چی با خوبی و خوشی تمام می شود یا حتی خودمان آخرش یک کاری می کنیم. اصلا همه ی بدبختی ها با باور کردن شروع می شوند. اول باور می کنی بعد شیفته می شوی بعد مثل خر در گل و لای دست و پا می زنی. انگار این باور ارث عمه‌ات است. یک جوری جانانه از باورت دفاع می کنی که هرکس نداند فکر می کند شیشه ی عمرت است. اگر قوی ترین فرد روی زمین هم باشی حتی اگر یک نقطه ضعف کوچک هم نداشته باشی با باورت دهنت را سرویس می کنند. شاید اگر باور نمی کردیم که قرار است یک روز خوشبخت شویم هیچوقت چیزی به نام خوشبختی به وجود نمی آمد. آدم با باورهایش یک سری چرت و پرت می سازد و بعد برای بدست آوردنشان هر غلطی دوست دارد می کند بعد برای درست کردن غلط هایش باورش را سپر می کند. دست خودمان نبود البته. از همان اول گفتند باور کن ما هم گفتیم جهنم و ضرر پول که نمی دهیم باور کنیم ببینیم آخرش چه می شود؛ ولی بعدا این باور جزئی از ما شد انگار که به ما پیوند زده بودند. وقتی ضربه می خورد درد داشت؛ بد جور هم درد داشت. بی پدر دندانی که درد می کند هم نبود که بکنیم بندازیم بیرون. دندان را می شود بیرون انداخت ولی قلب را که نمی شود. هرچه قدر هم تلاش کنی اثرش را در زندگی کمرنگ تر کنی باز هم وجود دارد.  همه چیز به همان اندازه که هست وجود دارد. نمی شود خیلی چیزها را انکار کرد ولی ما آدم ها مرض داریم و چیزی را که به یک اندازه ی مشخص وجود دارد الکی به اندازه های نامشخص دیگری سوق می  دهیم. در مورد  باور هم همین قضیه صدق می کند. ولی خوب بنا بر این است که هنوز باور کنیم. انگار با باور کردن همه چیز حل می شود. 

هورمون هایی که خر می کنند

معلم دوران ابتداییمون همیشه می گفت که «زندگی دو روزه و ارزش غصه خوردن رو نداره پس شاد باشید برید مسافرت از زندگی لذت ببرید اصن سیگار هم بکشید کی به کیه». طفلک خودش تو چهل و خورده ای سالگی مُرد. اوایل فکر می کردم از کشیدن سیگار زیاد مرده بعدا فهمیدم سکته کرده البته سکته هم نمی کرد با اون قرض و بدهکاری که داشت مطمئنا بدهکارا می کشتنش. حالا اینکه دخترش با یه پسر دیگه فرار کرد خارج یا مادرزن و پدرزنش رو به خاطر حمل و نگهداری یه کیلو هروئین اعدام کردن هم تو مرگش تاثیر داشته یا نه؟ دقیقا نمی دونم. سوال اصلی من اینه که آیا خودش هم از زندگی لذت برد یا نه؟ این طور که از شواهد می شه برداشت کرد نه نبرده. پس چرا این همه از این چیزا برای ما می گفت برای من هم جای سوال داشت. شاید چون اون اوخر خودش هم هروئین می زد تاثیری در شادی و لذت بردن از زندگیش داشته که از این چیزا برای ما می گفت.  به هر حال صحبت اصلیمون اینه که اصلا لذت بردن چیه؟ چون تو جامعه ی ما هر کس به نحوی لذت می بره. مثلا یه نفر از عزاداری لذت می بره  یه نفر از عروسی یه نفر کلا لذت نمی بره یه نفر همچین ته لذتو لیس می زنه که انگار از اول هم لذتی وجود نداشته. یه جای دیگه ای هم گفته بودم که انسان تو بچگی دوست داره فضانورد بشه یکمی که بزرگتر می شه و فرق بین چیز میز خودشو با یه جنس مونث می فهمه، دوست داره دکتر بشه یکمی که بزرگتر می شه و با بعضی واقعیت ها آشنا می شه دوست داره مهندس بشه. بعد از اینکه به طور کامل بزرگ شد می فهمه که هیچ گهی نمی شه. ببینید در این چرخه هیچ جایی برای معلم وجود نداره یعنی هیچکس دوست نداره معلم بشه یعنی معلمی چیزی نیست که با دوست داشتن بشی همینطوری یهویی می شی، بدون اینکه خودت هم بفهمی (اون دوستی که الان تو دلش گفت «ولی من از اول هم دوست داشتم معلم بشم» گه خورده چون در اصل دوست نداشته مجبور شده که دوست داشته باشه). پس نتیجه می گیریم که اون معلم بدبخت ما چیزی به نام لذت تو زندگیش نداشته و فقط تو تلویزیون دیده. چرا؟؟ چون در اصل لذت یه چیز الکیه و وجود نداره. چیزی که واقعیه و وجود داره یه سری هورمون هایی هستند که در مواقعی از انسان مترشح می شن و باعث به وجود آمدن یه حس بی حسی در انسان می شن که مردم عوام بهش می گن لذت. تو هر جامعه ای از ایران بگیر تا آمریکا یه سری هستند که در راس هرم جامعه قرار دارند. این یه سری دوست دارند مردم دیگه رو کنترل کنند و لذت یا برابری اجتماعی و بحث هایی از این قبیل رو هم در جامعه به وجود آوردند که مردم طبقه های پایین هرم رو تحت کنترل خودشون بگیرن چون اگه واقعا چیزی به نام لذت وجود داشتن واقعا می ذاشتند ما ببریم؟ یا اگه واقعا انسان ها با هم مساوی‌ند پس اونا اون بالا چه گهی می خورند یا چه گهی خورده اند که اون بالان و ما هم این پایین مثل عروسک خیمه شب بازی داریم دست و پا می زنیم. در هر حال سعی کنید از زندگی لذت نبرید چون باعث می شه اون قسمت از مغزتون که فکر می کنه دیگه فکر نکنه و موجب خرتر شدن شما بشه.

روابط پیچیده

همه ی ما در زندگی روابط پیچیده ای داشته ایم ولی نکته ی جالبی که در رابطه ی ایران و آمریکا وجود دارد این است که این رابطه در عین سادگی پیچیده است. یعنی در عین حال که همه چیز می تواند حل بشود؛ همه چیز نمی تواند حل بشود. مثلا دانش آموزی را فرض کنید که می خواهد در مدرسه خوراکی بخرد. یک عمل بسیار ساده است ولی هجوم نوادگان وایکینگ ها که بر حسب اتفاق در ایران اتراق کرده و نسلشان را گسترش داده‌اند، باعث برخی شبهه ها در دانش آموز مورد نظر می شود.

1378701_1ا0151688690551864_125629841_n


1378701_1ا0151688690551864_125629841_n

خربزه ای که می فهمید

روزی هندوانه ای بر مجلسی وارد شد و بر اهالی مجلس بگفت: من پادشاه فلان بلاد هستم. مجلس همگی آنقدر خندیدند، آنقدر خندیدند که گوزیدند؛ این بار هم نوبت هندوانه بود که بخندد و آنقدر خندید آنقدر خندید که نگو و نپرس. درویشی از ته مجلس بانگ برآورد که مگر هندوانه هم می خندد؟ جوانی بر او وارد شد و همانجا ماند جوان دیگری بر او وارد شد وجا نشد در او برگشت به درویش گفت: اگر می باید تعجب می کردیم پس چرا موقع حرف زدن او تعجب نکردیم. مگر نه این است که حرف زدن از خندیدن سخت تر است. تمام مجلس از این سخن جوان سخت در اندیشه فرو رفتند چونان خری که در گِل فرو رفته است. ناگاه هندوانه بانگ برآورد که : ای گستاخان الان دستور می دهم سردار لشکرم «خربزه» سر همه‌تان را ببرد. اینبار مرغ پخته ی داخل دیگ آشپزخانه  ی مجلس هم خنده بر آورد ولی با این خنده بود که همه متوجه این نعمت شده و چونان برش حمله کردند که انگار یک ایرانی به سوی کوفت مفت روانه گشته است. هندوانه از این رفتار مجلسیان برآشفت به خربزه که در بیرون مجلس ایستاده منتظر بود، دستور حمله داد. خربزه نگاهی به اهل مجلس که وحشیانه مرغ را می خوردند یا بهتر بگوییم می بلعیدند کرد و به هندوانه گفت: ای پادشاه چرا زر مفت می زنی. من و لشکرم و تو، غذای یک صدم ثانیه ی این جماعت وحشی هستیم. هنداونه که از روشن‌گری خربزه روشن شده بود چونان که یک مشنگ از سخنرانی استاد پروفسور دکتر مهندس رائفی پور بزرگ روشن گشته است به خربزه گفت: ای خربزه فرار کن که اگر بمانیم این جماعت چونان گوشت و پوست و دانه های مرا خواهند بلعید که انگار از اول هم وجود نداشتم.

پیام اخلاقی داستان: هندوانه میوه ی خوشمزه ای است ولی خربزه بیشتر می فهمد.