مورد عجیب یک سه شنبه

همه چیز از یک ظهر تابستانی شروع شد. یازده سالم بود یا دوازده. روی سکوی کنار حیاط دراز کشیده بودم. مادربزرگم چند روز بود که هی آب می خواست ولی نمی خورد. غذا هم از گلویش پایین نمی رفت. فقط توی اتاقش دراز کشیده بود. حتی برای قضای حاجت هم نمی توانست تکان بخورد. همان سر جایش کارش را انجام می داد.

مادربزرگم بالای نود سال سن داشت. پدرم می گفت عقلش را از دست داده. اواخر چند باری توی اتاقش هم خرابکاری کرده بود. بعضی وقت ها پای درخت گیلاسی که مادرم خیلی دوستش داشت، هم می شاشید. گاهی هم یک دفعه از خانه می زد بیرون. همینطور الکی کوچه ها و خیابان ها را رد می کرد. ما هم مجبور می شدیم، برای پیدا کردنش کل محله را بسیج کنیم. یک چادر قهوه ای تنها چیزی بود که برایش از روز های جوانی مانده بود. از همان چادر قهوه ای می شد از دور هم شناختش. البته شاید خودش هم دیگر آن روزهای جوانی یادش نمی آمد. حتی پسرش و نوه هایش را هم از سر عادت روزانه می شناخت و بعضی وقت ها ما را با شخصیت هایی که معلوم نبود واقعا وجود دارند یا خیالی‌اند، اشتباه می گرفت. هرچند مادرم می گفت: الکی نقش بازی می کند. خانه ی قدیمی ما عبارت بود از یک حیاط در وسط و اتاق ها و حمام و آشپرخانه در اطراف آن. یکی از اتاق ها را هم به مادربزرگم داده بودیم. اتاقش یک پنجره بزرگ رو به حیاط داشت که درست روبه روی باغچه قرار داشت. بعضی وقت ها می نشست جلوی پنجره و همینجوری به درخت ها و آسمان نگاه می کرد. توی نگاهش حتی ذره ای احساس نبود. نه ناراحتی، نه غم و نه خوشحالی. حتی درد کشیدنش را هم نمی فهمیدیم. صورت پر از چین و چروک، با آن حالت بی احساس و موهای حنایی و سیاه با قد خمیده اش، تنها چیز هایی هستند که از او یادم مانده. پدرم صبح ها سرکار می رفت. ما هم می رفتیم مدرسه برای کلاس های تقویتی. مادرم تنها در خانه می ماند و محبور بود مواظبش باشد. یک بار که بدجوری داشت باران  می بارید، مادرم سر خرابکاری مادربزرگم توی اتاقش سرش داد کشیده بود. ظهر همان روز پایش لیز خورد و دستش شکست. چند ماه هی دکتر می رفت و می آمد و نمی توانست اصلا دستش را تکان بدهد. پدرم می گفت کار خداست. مادربزرگم یک دختر داشت و پنج پسر. یک دخترش هم قبلا مرده بود. از بین پسرهایش فقط پدر من حاضر به نگهداری از او بود.

شنبه ی یک ظهر گرم تابستانی بود که به هوای آفتاب گرفتن روی سکوی کنار حیاط دراز کشیده بودم. مادرم هی با کاسه آب می برد به اتاق مادربزرگم و یواش یواش به سر و صورتش می پاشید. شب آن روز که داشتیم توی حیاط با عمو و یکی از پسر عمه هایم، شام می خوردیم گفتم خواب دیدم که مادربزرگ سه شنبه می میرد. خواب ندیده بودم. همینطور الکی یک چیزی پراندم. دوست داشتم خودم را نشان بدهم یا لااقل یک چیزی گفته باشم. دو روز هم گذشت و مادربزرگ همانطور توی اتاقش دراز کشیده بود.

آن شب مرگ پشت در بود. شام با خواهرم آبگوشت خوردیم. وضعیت مادربزرگم یک جوری بود که از گلوی هیچکس چیزی پایین نمی رفت. واقعیتش برای ما زیاد فرقی نمی کرد. حتی قبل از خواب پاورچین نگاه کردیم و خندیدیم. آخرین تصویری که از آن شب یادم مانده، نور زرد چراغ اتاق مادربزرگم بود که حیاط را کمی روشن کرده بود و صدای پسر عمه ام که داشت برایش قرآن می خواند.

ساعت پنج صبح سه شنبه، برایش دکتر آوردند. دکتر بعد از معاینه گفت تنها کاری که از دستم بر می آید این است که گواهی فوت برایش بنویسم تا علاف پزشکی قانونی نشوید. ساعت شش صبح، چشمانم را به زور باز کردم. پدرم بالای سرم بود و با تلفن به فامیل زنگ می زد. جمله ها توی گلویش گیر می کردند. کمی بغض می کرد، یک قطره اشک از چشمانش پایین می آمد، بعد به کسی که پشت خط بود می گفت مادر رفت. ساعت هفت صبح که داشتم آماده می شدم به مدرسه بروم، همه با تعجب به من نگاه می کردند. خودم هم احساس می کردم مادربزرگ را من کشتم. خودم هم نمی فهمیدم چرا باید دروغ بگویم و چرا باید دروغم اینقدر راست از آب در بیاید؟! قبل از رفتن به مدرسه جلوی پنجره ی اتاق مادربزرگم ایستادم. دراز کشیده بود. چشمانش بسته بود. چادر قهوه ای را رویش انداخته بودند. دهانش باز بود. توی دماغ و دهنش پر بود از مگس. اتاق بوی تعفن و ادرار می داد. ساعت دوازده ظهر که از مدرسه برگشتم خانه پر بود از آدم. پدرم داشت مراسم تشییع جنازه و قبر و این چیزها را حل می کرد. مادرم داشت خودش را برای پذیرایی و شام مهمان ها آماده می کرد. من هم توی سکوی کنار حیاط دراز کشیدم و داشتم به آسمان نگاه می کردم.

چند سال بعد، قبلا از اینکه بیایند و خانه ی قدیمی‌مان را تخریب کنند، سری به آن زدم. اتاق مادربزرگم هنوز بوی تعفن می داد.

Advertisements

1 دیدگاه برای «مورد عجیب یک سه شنبه»

  1. چقدر بیرحم بودی ،چقدر مامانت بی رحم بوده ،می دونم که حتما خیلی سخت بوده نگه داری از همچین ادمی ،ولی اون مصل یه بچه نوزاد بوده ،یه نوزاد پیر ،چطور تونسته سرش داد بزنه ،حتما خودش هم از وضعیت که داشته ناراضی و ناراحت بوده ،تو ان اتاق وقتی به اسمون نگاه می کرده منتظر زمان مرگش بوده ،یا شاید داشته دعا م کرده که بمیره تا از این خفت و خجالت زدگی در بیاد ،طفلک ،خدا رحمتش کنه ،الان که داشتم اینارو می نوشتم برا مامان بزرگ ات اشک ریختم ،خیلی ناراحت شدم ،گستاخیم رو ببخش.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s