ویران شود این شهر…

چند سال پیش داشتم به این فکر می‌کردم که چرا این شهر دریا نداره؛ یا حتی یه رودخونه پر و پیمون. نمی‌دونم چرا ولی احساس می‌کنم هر چی بیشتر می‌ریم جلو بیشتر داریم غرق می‌شیم. شاید احساس کنار دریا بودن یا داشتن یه رود وسط شهر باعث بشه این غرق شدن منطقی تر به نظر برسه. ولی اصلا منطقی نیست. اینجا کجاست؟ ما کی هستیم؟ این صداهای گوش‌خراشی که دارم می‌شنوم چی هستن؟ این بچه تخس همسایه چرا هی آیفون ما رو می‌زنه و فرار می‌کنه؟
زمان داره می‌ره و از همه ی ‌چیزهایی که قبلا می‌خواستم، هیچی نمونده. جیب آرزوهام خالی خالیه. توی اتفاقات و آدم ها و تصمیم‌های روزمره ای که من توشون هیچ نقشی ندارم و نداشتم، غرق شدم. هرچی بیشتر غرق می‌شم، بیشتر شبیه پدرم می‌شم؛ شبیه عموم، شبیه مادرم؛ شبیه روح های سرگردونی که بلاتکلیفن. نه می‌تونن توی جهنمی که ساختن زندگی کنن، نه برای رفتن به بهشت تلاشی می‌کنن. ما غرق شدیم، هممون.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s