یه تومن های دستی

هفته ی پیش بود یا دیروز؛ دقیقا یادم نیست. چون دقیقا یادم نیست پس در اصل فرقی نمی کنه دیروز باشه یا هفته ی پیش. بله، هفته ی پیش بود یا دیروز که با پرایدش اومد دنبالم. سوار شدم و کنارش نشستم. یکمی تو چشمام نگاه کرد و یه لبخند ملیح زد، بعد نیششو تا بناگوش باز کرد و گفت: داری دستی یه تومن بدی؟! احساس می کردم وقتی با هم رفته بودیم رستوران و از ثانیه های اول ورودمون تا لحظه ی آخر خروج تاکید من روی دنگی حساب کردن و برای دنگ خودم قرض گرفتن ازش، بهش فهمونده باشه که من هشتم گرو نهمه. ولی خب هرچقدر کمتر خرج کنی ملت فکر می کنن داری به خزانه‌ات اضافه می کنی و این حرف ها حالیشون نیست. گفتم: سلام، آتیش کن بریم. در این موارد جواب ندادن به سوال و تاکید بر انجام کاری که طرف خودش قراره تا چند ثانیه بعد همون رو انجام بده، بهترین راه حل ممکنه. یه جوری رفتار کردم که مثلا شنیدم، جدی نگرفتم ولی خب وضعش خراب بود و پول لازم. قیافه‌ش از چند صد متری داد می زد که یه تومن دستی لازمشه. شاید این سوال براتون پیش بیاد که چجوری از قیافه‌ش این مفهوم انتزاعی و پیچیده توانایی فهمیده شدن داره؟! باید بگم که وقتی کسی چشماش در حد کارتون های ژاپنی گشاد می شه و یه جوری با اون چشم های گشاد به آدم نگاه می کنه که می تونی دو فصل اول بینوایان ویکتور هوگو رو از توش مرور کنی، یعنی یه تومن یا مقدار مشخصی پول رایج مملکت دستی لازمشه. یه چندتا خیابون الکی رفتیم و بعد تصمیم گرفتیم بریم همون کافه ی همیشه‌گی که هروقت می ریم آخرش به این نتیجه می رسیم که رفته تو پاچه‌مون، تا دوباره به این نتیجه برسیم که رفته تو پاچه‌مون و هرهر بخندیم به وضع کسشری که برای خودمون ساختیم. دوتا چایی سفارش دادیم. در اصل چایی بهانه‌ ای بود که ما رو با اردنگی نندازن بیرون. ما به یه فضای گرم و صمیمی برای بحث و گفتگو احتیاج داشتیم که چه جایی بهتر از کافه ولی خب باید یک لایه ی محافظی برای خودمون ایجاد می کردیم برای نشستن بلند مدت و این لایه ی محافظ همون چایی بود. ولی به هر حال همون یه لیوان چایی هم رفته بود تو پاچه‌مون. گفتم: خیلی کارت لنگه؟ گفت: نه بابا فقط می خواستم یه تومن تو جیبم باشه برم همینطوری الکی خرج کنم، خوش باشم. اولین نتیجه ای که بعد از این گفتگوی کوتاه گرفتم این بود که نباید از ظاهر کسی قضاوتش کرد. دومین نتیجه هم این بود که من نباید با این الدنگ دوست می‌شدم! بعد از یک ساعت بحث چرت و پرت خداحافظی کردم و برگشتم خونه.

بابام تازه از خواب بیدار شده بود. همین که رسیدم و روی مبل نشستم یه نگاه تو چشمام کرد و گفت: داری دستی یه تومن بدی؟! بعضی روزها هم شده بود که با سوال های تکراری رو به رو بشم ولی همه‌شون تو مایه‌های، درست چی شد؟ چیکارا می کنی؟ بود؛ احساس کردم «داری دستی یه تومن بدی؟» هم تا سطح سوال های تکراری روزمره نزول پیدا کرده. منم همینطوری ده دقیقه زل زدم تو چشماش. موهای ژولیده با لباس های زیرش هارمونی یک مرد خسته و بازنشسته رو تشکیل داده بودن. فقط یه کنترل توی دستش کم بود؛ اونم به خاطر این بود که بلد نبود با ماهواره کار کنه. می خواستم بگم «اینارو بیخیال داری دستی یه صد تومن بدی؟!» بعد فکر کردم دیدم صد تومن من رو با یه تومن خودش ترکیب می کنه و آخرش من نهصد تومن بدهکار می شم. نظرم عوض شد. رفتم آشپزخونه. از تو هال با صدای بلند گفت: صبونه خوردی؟ گفتم: نه. گفت: بخور. گفتم: الان دیگه اصولا باید ناهار بخوریم. گفت: ناهار داریم؟ گفتم: نه. گفت: پس صبونه بخور. قانع شدم و تصمیم گرفتم صبونه بخورم. بعد از صبونه اومدم کنارش نشستم، گفتم: اگه خیلی کارت لنگه از رفیقم بگیرم؟ گفت: آره با بچه ها می خوایم بریم استانبول. باید بگم فاصله ی بین آره و استانبول برای من فاصله ی بین آخی و درد بود؛ یعنی، آخی کارش لنگه و درد و استانبول. هیچی نگفتم؛ یعنی چیزی نداشتم بگم. با لفظ چیز تو این زندگی پا شدم رفتم اتاق خودم.
کنار پنجره یه سیگار روشن کردم. چشمم به ساختمون ها و درخت های اونور خیابون افتاد. واقعا خوش به حالشون بود؛ نه از کسی یه تومن دستی می خواستن، نه کسی یه تومن دستی ازشون می خواست. به خصوص اون درخت تبریزی گنده ی وسطی معلوم بود اصلا تو این باغا نیست. گوشیم یهو زنگ خورد. برداشتم؛ صاحب مغازه بود. گفت: مثل اینکه قرار بود یه تومن اجاره رو دیروز بریزی تو حسابم. تو دلم گفتم ای بر گور پدر تمامی یه تومنی ها لعنت. بعد به صاحب مغازه گفتم: یادم رفت به خدا. فردا صبح حتما تو حسابتونه. گوشی قطع شد. یه نگاه به اون درخت تبریزی گنده کردم. شماره ی داییمو گرفتم؛ بعد از یه سلام و احوال پرسی ساده، بدون هیچ معطلی گفتم: دایی جون، داری دستی یه تومن بدی؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s