یک روز همه می فهمیم.

یک بار برگشت گفت: تو کز محنت دیگران بی غمی…نگذاشتم بقیه‌اش را ادامه بدهد بلند داد زدم: من آدم نیستم ببین عر عر من خرم خر. گفت: می دونم آدم نیستی ولی خرم نیستی تو اصلا وجود نداری. یک بار هم بهش گفتم دارم می روم سربازی او هم گفت امیداورم کونت پاره بشه، و واقعا هم شد. ولی دورادور شنیدم پدرش گفته بود که حیف پسری با این کمالات که این همه زود رفت سربازی. ولی آخرش نفهمیدم منظورش چه بود. مثلا اگر دیر می رفتم کمالاتم را می خرید یا چه؟
هرچه بود با سربازی من عوض شد. اولش تصمیم گرفتم که هیچوقت به مرخصی نیایم تا خانواده کمی قدرم را بداند ولی اولین هفته ای که مرخصی دادند با تمام وجود خودم را به خانه رساندم. برای من که چند ماه از رفتنم می گذشت همه چیز عوض شده بود ولی برای خانواده فقط همه چیز همانگونه بود که قبلا وجود داشت. در آخرین روز اولین مرخصی ام او هم آنجا بود. نشسته بود کنار مادرم سبزی پاک می کرد. گاهی اوقات خیاطی هم می کرد. آشپز فوق العاده ای بود. می گفت دانشگاه ذائقه ی تو را عوض کرده؛ تو دختر تحصیل کرده می خواهی که هی مدرکش را بکوبد سرت. با هم سر چیزهای چرت و پرت بحث کنید، بعد بروید بیرون غذا بخورید و آشتی کنید. با بغض خاصی این ها را می گفت. من هم سر گرم پروژه های درسی‌ام بودم و اصلا به این چیزها فکر نمی کردم.
یک بار برای اینکه دستپختش را نشانم بدهد یک جوری مادرش را راضی کرد که ما را به شام‌ دعوت کند، من نرفتم. خیلی تو ذوقش خورده بود. مادرم می گفت دختره وقتی مارو دید بدون یه سلام خالی رفت تو آشپزخونه نشست تا آخر شبم بیرون نیومد انگار از دماغ فیل افتاده. من هم حرف های مادرم را تایید کردم بدون اینکه بفهمم جریان از چه قرار است. آنموقع ها اصلا فرق دختر و پسر را هم نمی دانستم؛ فقط یک بار فیلم تایتانیک را توی خونه ی داییم دیده بودم ،آن هم توی دستگاه ویدیو که آن زمان ها حرام بود، بعد عاشق رز شدم ولی نمی دانستم چجوری باید به او برسم. اصلا دقیقا نمی دانستم آمریکا کجاست؟ فقط شنیده بودم که جای خیلی خوبی هست.
وقتی از سربازی برگشتم آن ها هم اسباب کشی کرده بودند. من هم شروع کردم به کار کردن پیش پدرم و از یک طرف هم به تحصیلم ادامه دادم ولی همیشه حس می کردم در گوشه ای از قلبم یک دختر نشسته و زار زار گریه می کند. بعد از آن دوران خیلی ها وارد زندگیم شدند و رفتند ولی تنها کسی که قیافه‌اش توی خاطراتم به طور واضح حک شد او بود.
هفته ی پیش که توی فرودگاه نشسته بودم و به همسر و دخترم نگاه می کردم دوباره یادش افتادم. به این فکر می کردم که الان دارد چکار می کند. اینترنتی یکی از روزنامه های داخل ایران را نگاه می کردم؛ توی صفحه ی حوادث تیتر زده بودند : زنی که قربانی همسر معتادش شده بود خودکشی کرد. اسم و عکس سه‌ در چهارش گوشه ی خبر آشنا بود. لپ تاپم را بستم‌. دوباره به همسر و دخترم نگاه کردم. فرار بی فایده است؛ یک روز همه می فهمیم.

Advertisements