روزنه ی امید

یک روزنه ی امیدی آن دور دورها معلوم است که برای خودش روشن است. اما خیلی دور است. یعنی آنقدر دور که اگر هوپیمای شخصی داشتم هم طول می کشید تا بهش برسم. چون اگر هواپیمای شخصی داشتم می رفتم جزایر هاوایی. روزنه ی امید به درد ما نمی خورد. ولی بودنش یک هیجانی به زندگی آدم می دهد. آدم یک جاهایی می ترسد آنجاها یک دفعه بابابرقی فرود بیاید و با ذکر «هرگز نشه فراموش لامپ اضافه خاموش» آن روزنه ی کوچک را هم خاموش کند و برود. البته دقیقا نمی دانم روزنه را چطور خاموش می کنند. گاهی اوقات به سرم می زند به روزنه برسم شاید فرقی به حالم بکند ولی خوب نه پول تاکسی است، نه اتوبوس این وقت شب از اینجا می گذرد و نه حوصله ی پیاده راه رفتن است. خدا هم آن بالاها نشسته و شست تقدیرش را به طرف ما گرفته و با دست دیگرش روزنامه ها را ورق می زند تا ببیند امروز چند نفر را به خاطرش کشته اند.