مسئله چیز دیگریست

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد. شاید چون ما آدم خاصی نیستیم. یا وقتی احتمال افتادن چیز خاصی به وجود می آید فورا محل را ترک می کنیم. فرار می کنیم. ولی زمان می گذرد. باید بگذاریم لااقل یک اتفاق خاص بیفتد. ولی مسئله این نیست. مسئله این است که بدبختی را از هر طرف بخوانی بدبختی نمی شود. این آپشن مخصوص را فقط درد دارد. به نظرم در حق بدبختی ظلم شده. چون بدبختی قبل از درد می آید. یعنی اول بدبختی می آید بعد درد پیدا می شود. به همین خاطر باید لااقل یکی دو تا آپشن خوب برای بدبختی پیدا کنیم. ولی مسئله این نیست. مسئله این است که مسئله ای وجود ندارد. چون ما صورت مسئله را پاک کرده ایم و الان دیگر مهم نیست پاسخی که برای مسئله پیدا کرده ایم درست است یا غلط. چون در اصل مسئله ای وجود ندارد. و از اینکه به پاسخ رسیده ایم هم خوشحالیم. ولی خوب مسئله این نیست. مسئله چیز دیگریست. فکر کنم کار از کار گذشته باشد. دیگر نمی توان مسئله را پیدا کرد. ما مسئله را بین هزار پاسخ چرت و پرت گم کرده ایم. ولی مهم نیست. حتی اینکه از بس دروغ گفته ایم که حقیقت جایش را با دروغ عوض کرده و هرکس حقیقت را بگوید انگار دارد دروغ می گوید هم مهم نیست. مهم این است که هنوز چایی هست. هنوز باد ملایمی می وزد. هنوز چند ستاره آن بالاها چشمک می زنند. و مهم تر از همه اینکه ما هستیم. 

بهتر است منتظر اتفاق خاصی نباشیم. اتفاق خاصی قرار نیست بیفتد. خاص ترین چیزی که باید انتظارش را بکشیم مرگ است. ولی نمی شود همینطور نشست و منتظر مرگ شد. باید کاری بکنیم. همه چیز دست زمان است. ما اختیارمان دست خودمان نیست. هرچیزی که زمان از ما می خواهد انجام می دهیم. صبح ها صبحانه می خوریم. ظهر ها نهار و شب ها شام. چون مجبوریم. چون زمان این را از ما می خواهد. ادامه می دهیم بدون اینکه خودمان بخواهیم. چون زمان می گذرد و ما مجبوریم پا به پایش حرکت کنیم. به نظرم اگر قرار است انقلابی صورت بگیرد باید بر علیه زمان باشد. باید ساعت ها را بشکنیم. باید ادامه دادن یا ندادن دست خودمان باشد. اگر شب و روز را حذف کنیم. دیگر نه شب تاریک می شود و نه روز روشن. شاید دیگر لازم نباشد شب ها بخوابیم. شاید.

به نظر من مسئله این است که زمان می گذرد بی آنکه بدانیم!