باور

نباید باور کنیم همه چیز آخرش درست می شود. یا مثلا یک قهرمان در آخر می آید و همه چی با خوبی و خوشی تمام می شود یا حتی خودمان آخرش یک کاری می کنیم. اصلا همه ی بدبختی ها با باور کردن شروع می شوند. اول باور می کنی بعد شیفته می شوی بعد مثل خر در گل و لای دست و پا می زنی. انگار این باور ارث عمه‌ات است. یک جوری جانانه از باورت دفاع می کنی که هرکس نداند فکر می کند شیشه ی عمرت است. اگر قوی ترین فرد روی زمین هم باشی حتی اگر یک نقطه ضعف کوچک هم نداشته باشی با باورت دهنت را سرویس می کنند. شاید اگر باور نمی کردیم که قرار است یک روز خوشبخت شویم هیچوقت چیزی به نام خوشبختی به وجود نمی آمد. آدم با باورهایش یک سری چرت و پرت می سازد و بعد برای بدست آوردنشان هر غلطی دوست دارد می کند بعد برای درست کردن غلط هایش باورش را سپر می کند. دست خودمان نبود البته. از همان اول گفتند باور کن ما هم گفتیم جهنم و ضرر پول که نمی دهیم باور کنیم ببینیم آخرش چه می شود؛ ولی بعدا این باور جزئی از ما شد انگار که به ما پیوند زده بودند. وقتی ضربه می خورد درد داشت؛ بد جور هم درد داشت. بی پدر دندانی که درد می کند هم نبود که بکنیم بندازیم بیرون. دندان را می شود بیرون انداخت ولی قلب را که نمی شود. هرچه قدر هم تلاش کنی اثرش را در زندگی کمرنگ تر کنی باز هم وجود دارد.  همه چیز به همان اندازه که هست وجود دارد. نمی شود خیلی چیزها را انکار کرد ولی ما آدم ها مرض داریم و چیزی را که به یک اندازه ی مشخص وجود دارد الکی به اندازه های نامشخص دیگری سوق می  دهیم. در مورد  باور هم همین قضیه صدق می کند. ولی خوب بنا بر این است که هنوز باور کنیم. انگار با باور کردن همه چیز حل می شود. 

Advertisements