خربزه ای که می فهمید

روزی هندوانه ای بر مجلسی وارد شد و بر اهالی مجلس بگفت: من پادشاه فلان بلاد هستم. مجلس همگی آنقدر خندیدند، آنقدر خندیدند که گوزیدند؛ این بار هم نوبت هندوانه بود که بخندد و آنقدر خندید آنقدر خندید که نگو و نپرس. درویشی از ته مجلس بانگ برآورد که مگر هندوانه هم می خندد؟ جوانی بر او وارد شد و همانجا ماند جوان دیگری بر او وارد شد وجا نشد در او برگشت به درویش گفت: اگر می باید تعجب می کردیم پس چرا موقع حرف زدن او تعجب نکردیم. مگر نه این است که حرف زدن از خندیدن سخت تر است. تمام مجلس از این سخن جوان سخت در اندیشه فرو رفتند چونان خری که در گِل فرو رفته است. ناگاه هندوانه بانگ برآورد که : ای گستاخان الان دستور می دهم سردار لشکرم «خربزه» سر همه‌تان را ببرد. اینبار مرغ پخته ی داخل دیگ آشپزخانه  ی مجلس هم خنده بر آورد ولی با این خنده بود که همه متوجه این نعمت شده و چونان برش حمله کردند که انگار یک ایرانی به سوی کوفت مفت روانه گشته است. هندوانه از این رفتار مجلسیان برآشفت به خربزه که در بیرون مجلس ایستاده منتظر بود، دستور حمله داد. خربزه نگاهی به اهل مجلس که وحشیانه مرغ را می خوردند یا بهتر بگوییم می بلعیدند کرد و به هندوانه گفت: ای پادشاه چرا زر مفت می زنی. من و لشکرم و تو، غذای یک صدم ثانیه ی این جماعت وحشی هستیم. هنداونه که از روشن‌گری خربزه روشن شده بود چونان که یک مشنگ از سخنرانی استاد پروفسور دکتر مهندس رائفی پور بزرگ روشن گشته است به خربزه گفت: ای خربزه فرار کن که اگر بمانیم این جماعت چونان گوشت و پوست و دانه های مرا خواهند بلعید که انگار از اول هم وجود نداشتم.

پیام اخلاقی داستان: هندوانه میوه ی خوشمزه ای است ولی خربزه بیشتر می فهمد.

Advertisements

2 دیدگاه برای «خربزه ای که می فهمید»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s