ماجرا های شیخ و روباه

روزی شیخ به دیدار دوستی رفتند. وقتی رسیدند در را کوفتند. از قضا روبهی از آنجا رد می شد…روباه به شیخ گفت:

 شیخ تو را چکار با خانه ی مفلسان…پس کجایند شیخ را مخلصان

شیخ گفتند: یا چاوز موعود..تو چه جوری حرف می زنی؟ بعد خشتک پاره کرده و فرار کردند به سوی مسجد شهر. در آنجا به مردم گفتند که روباهی دیدم همی حرف می زد. آن دم شیخ را به جرم ترویج خرافات گرفتند و رهسپار اعدام شیخ بیچاره شدند. پای چوبه ی دار روبه از دور همی شیخ را دید و با خود گفت: اگر کون مرا همی دیده بودی ، آنجا نوشته بود Made in China و نه تو در پای دار بودی و نه من محزون به خاطر این اشتباه.

ای مخلوق ، ای انسان بیچاره…در تو هست هزار راه چاره

گر دوای درد خویش دانی تو…سال ها بی گزند مانی تو

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s