زندگی می گذرد خواهی…نخواهی…..

جاده ها سیاه تر از آنند که بتوانی راهی شوی…حتی یادت رفته آسمان کجایش آبی بود…زندگی هم انگار لامپش سوخته……. یک لحظه به خودت می آیی و می خواهی برای همیشه تنها شوی…گوشی را خاموش می کنی ، قرار هایت را لغو می کنی ، به حرف های اطرافیانت اهمیت نمی دهی و اگر صدایت کنند فقط به روبه رویت می نگری. کمی که می گذرد پشیمان می شوی. دلتنگ می شوی ، سیاه می شوی مثل ابری که هر لحظه می خواهد ببارد…گوشی را روشن می کنی ، خودت با دیگران قرار می گذاری و با اطرافیانت حرف می زنی….اما فاجعه آنجاست که نه گوشی نه دیگران و نه اطرافیانت ، نبودنت در دنیایشان را بفهمند…تازه می فهمی تنهاتر از آنی که فکرش را می کردی…تازه می فهمی بی اهمیت تر از آنی که نبودت قلبی را دلتنگ کند و چشمی را منتظر…همیشه فکر می کردم پشت هر ابر سیاهی ، بارشی بی نهایت است…ولی هر ابر سیاهی نمی بارد. شاید لعنت و غر زدن های این مردم  به باران را می شنود، غرورش اجازه نمی دهد خودش را جلوی این همه مجسمه بی روح خالی کند…در خودش می بارد، در درون قلبش، آزارش می دهد ولی باریدنش مقدس تر می شود.

Advertisements

1 دیدگاه برای «زندگی می گذرد خواهی…نخواهی…..»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s