زندگی سایه ها

غروب که می شود…سایه ها در آرامش می میرند. ولی تو تازه درگیر شب می شوی. دروغ نگو…حتی یک بار هم که شده باشد، عاشق سایه ها شده ای…زندگیشان را دیده ای و با خودت حسرت خیلی چیزها را کشیده ای…زندگی ما شده است زندگی سایه ها و راستش را بخواهی لازم نیست بیخودی حسرت بخوری…جز بدبختی و ترس از نابودی هزار کوفت و زهرمار دیگر چیز خاصی ندارد این زندگی…بعضی وقت ها بلند می شویم، می رسیم تا اوج ولی بعد از چند بار به اوج رفتن می فهمی که در پس تمام این بالا رفتن ها یک غروب غم انگیز است و تو بعد ها متوجه می شوی…وقتی که دیگر خیلی دیر شده است…وقتی که شب می شود …شب…همیشه شب را دوست داشتم…وقتی که محفل گرم ما بود در بسترش آرام می خزیدیم و به ستاره ها چشمک می زدیم ولی وقتی که تنهایی، شب ترسناک می شود…می ترسی از گم شدن…از نابودی بین هجوم این همه تنهایی…می ترسی و می ترسی و می ترسی…از من می شنوی هیچوقت عاشق سایه ها نشو…… 

Advertisements

2 دیدگاه برای «زندگی سایه ها»

  1. در پس تمام این بالا رفتن ها یک غروب غم انگیز است و تو بعد ها متوجه می شوی…آفرین زیبا نوشتی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s