تاوان عشق…

همه چیز تاریک بود…فقط بارش برف را روی گونه هایش حس می کرد. خانه ای که تا چند سال پیش در آن زندگی می کرد ،به مخروبه ای تاریک و سرد تبدیل شده بود. فرشته ای بر روی شانه اش نشست. با نگاهی بی معنا به فرشته نگاه کرد و گفت: چرا این اتفاق افتاد؟ فرشته لبخندی زد و پاسخ داد: تو خودت خواستی…که او باشد و تاوانش تبعید تو به آخرین نقطه ی دنیا بود. تازه یادش آمد آخرین بار در بیمارستان بود. همه چیز در هم شد. یک لحظه به خودش آمد و زود به بیرون خانه دوید…تمام دنیا یخ بسته بود و خورشید دیوانه وار به دور خودش می چرخید و لحظه به لحظه کم سو تر می شد. باز هم به داخل خانه برگشت. فرشته هنوز در خانه، با لبخند انتظارش را می کشید. کمی به او نگاه کرد و با بغض پرسید: تا کی باید اینجا بمانم؟ فرشته سرش را تکان داد و گفت : نمی دانم…صد سال، هزار سال یا میلیون ها سال…باید صبر کنی تا تاریخ تو به این نقطه برسد…ناامیدی تمام وجودش را فرا گرفت. رفت و بیرون خانه نشست. به دنیایی که روزی پر از جنجال و هیاهو بود نگاه می کرد. برف شدیدتر شد و سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفت…با خودش گفت: می دانستم تاوان عشق تنهایی ست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s