زندگی سایه ها

غروب که می شود…سایه ها در آرامش می میرند. ولی تو تازه درگیر شب می شوی. دروغ نگو…حتی یک بار هم که شده باشد، عاشق سایه ها شده ای…زندگیشان را دیده ای و با خودت حسرت خیلی چیزها را کشیده ای…زندگی ما شده است زندگی سایه ها و راستش را بخواهی لازم نیست بیخودی حسرت بخوری…جز بدبختی و ترس از نابودی هزار کوفت و زهرمار دیگر چیز خاصی ندارد این زندگی…بعضی وقت ها بلند می شویم، می رسیم تا اوج ولی بعد از چند بار به اوج رفتن می فهمی که در پس تمام این بالا رفتن ها یک غروب غم انگیز است و تو بعد ها متوجه می شوی…وقتی که دیگر خیلی دیر شده است…وقتی که شب می شود …شب…همیشه شب را دوست داشتم…وقتی که محفل گرم ما بود در بسترش آرام می خزیدیم و به ستاره ها چشمک می زدیم ولی وقتی که تنهایی، شب ترسناک می شود…می ترسی از گم شدن…از نابودی بین هجوم این همه تنهایی…می ترسی و می ترسی و می ترسی…از من می شنوی هیچوقت عاشق سایه ها نشو…… 

Advertisements

تاوان عشق…

همه چیز تاریک بود…فقط بارش برف را روی گونه هایش حس می کرد. خانه ای که تا چند سال پیش در آن زندگی می کرد ،به مخروبه ای تاریک و سرد تبدیل شده بود. فرشته ای بر روی شانه اش نشست. با نگاهی بی معنا به فرشته نگاه کرد و گفت: چرا این اتفاق افتاد؟ فرشته لبخندی زد و پاسخ داد: تو خودت خواستی…که او باشد و تاوانش تبعید تو به آخرین نقطه ی دنیا بود. تازه یادش آمد آخرین بار در بیمارستان بود. همه چیز در هم شد. یک لحظه به خودش آمد و زود به بیرون خانه دوید…تمام دنیا یخ بسته بود و خورشید دیوانه وار به دور خودش می چرخید و لحظه به لحظه کم سو تر می شد. باز هم به داخل خانه برگشت. فرشته هنوز در خانه، با لبخند انتظارش را می کشید. کمی به او نگاه کرد و با بغض پرسید: تا کی باید اینجا بمانم؟ فرشته سرش را تکان داد و گفت : نمی دانم…صد سال، هزار سال یا میلیون ها سال…باید صبر کنی تا تاریخ تو به این نقطه برسد…ناامیدی تمام وجودش را فرا گرفت. رفت و بیرون خانه نشست. به دنیایی که روزی پر از جنجال و هیاهو بود نگاه می کرد. برف شدیدتر شد و سکوتی سنگین همه جا را فرا گرفت…با خودش گفت: می دانستم تاوان عشق تنهایی ست.

سربازی…

چند سال پیش وقتی عضو بسیج دانشجویی دانشگاهمون شدم..فکر می کردم با رسیدن به درجات بالاتر و همکاری با خط حامیان ولایت و کمک به پیشرفت بسیج و تفکر بسیجی می توانم یک کسر خدمت آبدار بدست آورم…ولی زهی خیال باطل. یعنی دولت تا این 2 سال از زندگیمان را به گند نکشد، دست بردار نیست. البته خدمت سربازی خدمت مقدسی ست و در تمام کشور های جهان جوان ها با اشتیاق فراوان به استقبالش می روند…ولی خوب به سربازی کشور ما دقت کنید ،حتی در این خدمت مقدس نیز تبعیض وجود دارد و این تبعیض زمانی شروع می شود که سربازی به سه گروه : نیروی انتظامی ، سپاه و ارتش تقسیم می شود…حالا فرض می کنیم افتادید به نیروی مقدس انتظامی..بدون شک مطمئن باشید به گا رفته اید. چرا؟ تصور کنین یک خر تا چه حدی می تواند در یک شبانه روز کار کند…تصور کردید؟ حالا آن را ضرب در یک عدد دو رقمی دلخواه البته با توجه به وضعیت خود بکنید…این مقدار کاری هست که شما در طول شبانه روز در نیروی انتظامی خواهید کرد…یکی دیگر از تبعیض های خدمت در نیروی انتظامی مرخصی ست…اگر از مافوق خود مرخصی بخواهید مانند این است که به طرف فحش خواهر و مادر می دهی…در مقابل این ،خدمت در سپاه را می توان با تعطیلات در هتل های پنج ستاره آنتالیا مقایسه کرد…خدمت در سپاه یک خر تو خری برای خودش است…نه آمدنت معلوم است نه رفتنت…مرخصی هم که مثل نقل و نبات ریخته است…ولی خوب شرایط خاصی دارد که بتوانی در سپاه خدمت کنی که آن هم مختص افراد خاص است…و اما ارتش…چیزی نمی توانم بگویم جز اینکه ماتحتتان پاره خواهد شد…سربازی در ایران همانند تمامی چیزهای دیگر پر است از تبعیض و مانند همه چیز های دیگر قسمت تیزش وارد کون ما فقیر بیچاره ها می شود… . 

دمکراسی

ما خانواده ای هستیم پنج نفره….شما همین تعداد جنسیت خانواده را نگاه کنید متوجه می شوید که دمکراسی در خانواده ما غوغا می کند…2 پسر و یک دختر…بنا به دیدگاه پدر بزرگم اصن چه دلیلی دارد که دختر حق زندگی داشته باشد…می گویند وقتی خواهرم که چند سالی از من بزرگتر است به دنیا آمد پدربزرگم معتقد بود به رسم اجدادش زنده به گورش کنیم…بله پدربزرگ من سید است و اجدادش هم عرب هستند…ولی با مخالفت مادرم و هرچند کمرنگ پدرم از این کار منصرف شدند…پدرمن هر روز از دمکراسی حرف می زند. معتقد است که در ایران دمکراسی وجود ندارد و در همین حین کنترل را وحشیانه از دست من می گیرد و به اخبار بی بی سی نگاه می کند تا ببیند هنوز هم دمکراسی نداریم یا نه…من هم مانند تخم های پدربزرگ همینجور خیره به دیوار می نشینم که قهر کرده ام شاید دلش به حال من بسوزد و بگذارد فیلمم را ببینم…ولی به تخم پدرم هم نیست که اصلا من هم آدم هستم…و همچنان از دمکراسی حرف می زند..انگار بذر دمکراسی را خودش و اجدادش در بطن جامعه کاشته اند…مادرم معتقد است دمکراسی یعنی بدون سرخر به همراه دوستانش به خرید و گردش برود و پدر هیزم غیرت درونش را از کونش خارج کرده در محفل گرم خانواده بسوزاند و کاری به کارش نداشته باشد ولی خواهرم حق ندارد با دوستانش برای چند دقیقه در بیرون ملاقات کند…مادرم معتقد هست بیرون پر از گرگ هست …البته فقط برای خواهرم ولی برای خودش این گرگ ها تبدیل به گربه هایی می شوند که فقط می توانند چنگ بزنند و آن هم که هیچ خطر خاصی ندارد…پدر بزرگم معتقد است دمکراسی کسشعری ست که آمریکا برای گاییدن دهان کشور های جهان سوم به کار می برد…و برای تصدیق حرفش ربط های بی معنی از خودش در می آورد…مثلا اگر خود آمریکا دمکراسی داشت چرا زنان بی حجاب هستند و چرا زنان مطرب هستند و چرا اصلا زنان  را زنده به گور نمی کنن…کلا پدربزرگم با زنان مشکل دارد ولی من از صحبت های یواشکی پدر و عمویم شنیده ام که چند تا صیغه دارد و هر روز قربان صدقه شان می رود…بگذریم زندگی تخمی تر از این حرفاست..در این زندگی تخمی دمکراسی کشکی بیش نیست که هرکس برای خودش می سابد…:)