می گویند مهم ترین مشکلمان این است که مشکل اصلی را نمی دانیم وگرنه برای هر مشکلی می توان راه حلی ساخت. نسلی که انقلاب کرد، نسلی که سال ها پای وطنش ایستاد حالا در خانه اش هم می ترسد بلند در مورد کشورش حرف بزند. نسل آن هایی که انقلاب کردند گذشت و رسیدیم به نسل من. نسل درد. بزرگترین خوشی ما فیسبوک که باشد دیگر چه انتظاری از من داری؟ می خواهی نماز بخوانم؟ دعا کنم؟ هر روز هزاران دروغ از اینترنت از تلویزیون می شنوی و انتظار داری من راستگو باشم. خنده دار است نه؟ کمی که فکر کنی به آنسوی آب ها حسرت می خوری…دلت می گیرد و با بغض به آینده ی تاریک پیش رویت فکر می کنی. دلخوشی هایمان مسخره کردن همدیگر شده…بدبختی هایمان را می گوییم و می خندیم.  جک می سازیم برای همدیگر…هر چقدر لایک هایت بیشتر باشد، باحال تر می شوی…برای اینکه آتش درونت را فروبنشانی، خودت را کوچک می کنی پیش دخترانی که از دور با ترس نگاهشان می کنی…نمی دانم مشکل از ماست که از ماست که بر ماست…سرت را درد نیاورم..ما همگی نابود شدیم…دیگر چیزی به نام ما نیست هر کسی برای خودش یک کشور است، هر کسی برای خودش تلاش می کند…همبستگی شعار شد و از بین رفت…نسل ما هم یواش یواش دارد شعار می شود…تمام می شود…آب می شود قطره به قطره… پشت این همه تنهایی… پشت این همه حسرت…پشت این همه ترس…پشت تو و نسلی که انقلاب کردید تا رستگار شویم…

شروع

سلام

مردم می گویند چگونه شروع کردی ؟

خوب مسئله همین است و چه کسی میداند

من که نمی دانم چگونه همه اینها شروع شد

من فکر می کنم که هرگز شروع نمی شود

فقط ادامه می یابد

آدم تداوم بخش میراث فرهنگی خویش است

وگاه ممکن است همین ضرورت به یک حرفه

به یک سرنوشت

به شهرت

به جاودانگی

تبدیل شود

مارتا گراهام

پ.ن : بر گرفته از وبلاگ بهاره رهنما

پ.ن 2 : ما هم یا علی گفتیم و عشق آغاز شد…